New Page 1
بازجوها که آدم هایی از سنخ جدید بودند و خود را
در اجرای هرکاری و هر جنایتی ذیحق و مبتکر نشان می دادند در پیشامد با «رحیم» نیز
بی پروا و بی ملاحظه رفتار کردند. از فحش های رکیك ناموسی گرفته تا حواله ي بی
رحمانه ی مشت و لگد و تا پیچاندن سیم های برهنه ی برق بر سرانگشت های پاها و دست
هایش همه را در مورد رحیم آزمودند اما او که چیزی برای گفتن نداشت، در تمام نوبت ها
همین که به هوش می آمد همان حکایتی را از سر می گرفت که در پرس و جوی اول بیان کرده
بود. بالاخره بازجوها پی می برند که او را بی گناه دستگیر کرده اند. با آن هم صلاح
نمی بینند که رهایش بکنند. از زندان اکسا به زندان «دهمزنگ» انتقالش می دهند. در
بندی خانه ی جدید، در مقایسه با گذشته آرام تر می باشد. دیگر از لت و کوب خبری
نيست. او را در بین جوقی از آدم های زندگی زده، بیچاره و بی نام و نشان رها می
کنند. زندان «دهمزنگ» که تا چند صباح پیش محبس مرکزی پایتخت بود در آن اوضاع و
احوال، خیلی کم محبوس سیاسی می پذیرفت؛ فقط کسانی را به آن جا می فرستادند که دیگر
مطمين بودند خطایي بزرگ مرتکب نشده اند.
«محبس دهمزنگ» از چند بخش تشکیل شده بود. حصاري بالنسبه
بلند و مارپیچ داشت. در داخل آن دمار، دو سه تا قلعه و چند تا قلعه چه وجود داشتند
که نام یکی از آن قلعه چه ها «کُره خانه» بود! در کُره خانه چندین ده تا، جوانك
خاطی به سر می بردند که به جرایم مختلفی از گونه ی خس دزدي، لواط، کیسه بری و خرید
و فروش چرس و تریاك گرفتار شده بودند.
«کُره خانه» نام اهانت باری بود که به آن جایگاه چسپانده
بودند و تقاص آن تحقیر ظالمانه را کودکانِ اسیر می پرداختند. «کره ها!» اغلب مورد
سوء استفاده ی جنسی نگهبانان و زندانی ها قرار می گرفتند و همان طور بی آن که کسی
به دادشان برسد ریش و بروت و قد می کشیدند و وقتی که مدت حبس شان به پایان می رسید
در هیأت خطرناک ترین جنایت کارها به بیرون پا می گذاشتند و آموزه های زندان را به
دیگران می آموختند.
در یکی از آن قلعه ها «ملک قدیس» و خانواده اش به سر می
بردند. او سرکرده ی یکی از اقوام «ولایت مشرقی» بود که به جرم بغاوت علیه حکومت
مرکزی به زندان افتاده بود. او روزی به «رحیم » گفته بود که خانواده ی ما به همین
تعداد که زیر سقف این چند اتاق به سر می برند، ختم نمی شود. نیم دیگر ما آن سوی
دیوار آرمیده اند! اشاره ی «ملک قدیس» به آن سوی دیوار، قبرستانی بود که کثیری از
اعضای خانواده اش در جریان سال های دراز به تدریج از دنیا رفته بودند.
هم چنین «رحیم» از این و آن شنیده بود که چهره های نام
دار دیگری چون «حسن خان مومند»، «سید اسماعیل بلخی»، «میر علی اصغر شعاع»، «میر
غلام محمد غبار»، «داکتر عبدالرحمن محمودی»، «عبدالملک عبدالرحیم زی» در آن وحشت
سرا پوسیده بودند که اغلب بدون محاکمه و اعلام جرم گرفتار چنان عقوبتی شده بودند.
برای «رحیم» زندان« دهمزنگ» دریچه ای دیگر برای شناخت
پشت و پهلوی جامعه بود و تازه می دانست که در عمق محيط ماحولش چه ها گذاشته است.
«رحیم» را در اتاقك یا «سلولی» جا داده بودند که سه نفر
دیگر نیز در آن می زیستند. روزهای اول «رحیم» را به چشم غریبه می دیدند و به اصطلاح
با او جوش نمی خوردند؛ اما رفته رفته دریافتند که هم بند جدید شان جوانی با گذاره و
مهربانی است. از آن شمار «افضل خان» که از مردم «گردیز» بود بیشتر از دیگران با او
گرم گرفت. هر دو در ساعات فراغت در صحن سرای کوچکی که گرداگردش حجره های زندانی ها
برپا بود قدم می زدند و وقتی که آفتاب می درخشید بر دیوارکی تکیه می کردند و سرگرم
گفت و شنود می شدند.
بالاخره فضای هم فکری و هم دلی شان به حدی شفاف می شود
که دیگر لازم نمی بینند رازهای زندگی شان را از هم دیگر بپوشانند. «رحیم» از سیر تا
پیاز گذشته اش را برای رفیقش حکایه می کند و «افضل خان» نیز حکایه می کند که به سبب
اختلافات خانوادگی، دو نفر از بچه های کاکایش را که قصد جان او را کرده بودند به
قتل می رساند و در راه فرار به پاکستان دستگیر می شود. قاضی محکمه ی ابتدایی حکم
اعدامش را صادر می کند؛ اما قاضی محکمه ی مرافعه، با یك درجه تخفیف حکم اعدام به
بیست سال حبس تعدیل می کند.
«رحیم» می گویدش: توکل به خداکو، انشأالله که ای بیست
سال پلك زدنی می گذره!
«افضل خان» می گوید: سزای قروت آب گرم! بیست سال حبس
برابر به دو صد سال زندگی در بیرون از بندی خانه است. قبرمه ده پشت دیوار همی بندی
خانه کنده شده، مه از مرگ نمی ترسم، آدم یك روز به دنیا می آید و یك روز از دنیا می
ره.
«رحیم» خاموش می ماند. «افضل خان» در دو سه جمله، تمام
امروز و فردایش را عیان کرده بود. «رحیم» صلاح نمی دید که چیز دیگری به آن واقعیت
برهنه بچسپاند. در این اثنا صدای موترها به گوش آن ها می نشیند. «رحیم» رندانه می
گوید: مه تقریباً تمام شو(شب) گوشم به رفت و آمد موترهاست. از همین دور، درجه ی
سرعت آن ها را بر روی سرک ها حدس می زنم، از برک زدن و هارن زدن شان نیز خوشم می
آید. صدای لاری ها، سرویس ها، موترهای تیزرفتار، بایسکل ها، موتر سایکل ها، گادی ها
و رفتارهای سریع و آهسته ی اسپ های شان در گوش هایم خوش می نشینند. مه با آمد و رفت
آن ها، از زندان پا به بیرون می گذارم و خود را آزاد آزاد حس می کنم. با استفاده از
آن عراده ها به گلگشت و هواخوری می برایم، دو سه بار سرك طولانی قصر زیبای
دارالامان را می پیمایم. از آن جا راهی بند قرغه می شوم و از آن جا راه پغمان را
پیش می گیرم. از هوای گوارای تپه ی مهتابی «ظاهر شاه» لذت می برم، به «باغ عمومی»
آن صیفيه ی دل انگیز می برایم و خسته و کوفته و سرمست از آن هوای مطبوع به جای
خوابم بر می گردم. «افضل خان» عزیز می دانم که تو هنوز این راه علاج را نمی دانی و
تجربه اش نکرده ای. باید تو هم تمرین کنی و یاد بگیری که یک آدم صاحب اراده چگونه
می تواند زنجیزها و زولانه های زندانش را بشکند و آزادِ آزاد، مثل یك پرنده ی شاد
بهاری راه آسمان را پیش بگیرد و هفت دربند افلاک خدا را درنوردد. آزادی یک احساس
است. اگر یک انسان آرمان خواه، این احساس را نداشته باشد با تمام فراغت جسمی و
موقعیتی، باز هم اسیر هفت قلعه ی فولادین می باشد؛ اما اگر چنان احساسی در جسم و
جانش رخنه کرده باشد دیگر تمام موانع و خطوط قرمز را در می نوردد و به اوج ها می
رسد. از همین جاست که برخی از زندانی های آهنین پنجه، نه این که در زندان تسلیم نمی
شوند بلكه پای مردی و سخت جانی آن ها دژها و دژخیم را به زانو در می آورند و ثابت
می کنند که این جسم و اندام های ماست که در پشت میله ها و پنجره ها از حال می روند
و از خود بیچارگی نشان می دهند؛ اما اگر روان و ایماني پایدار و استوار داشته
باشیم، ظواهر اسارت و عبودیت برطرف می شوند و ما را به منزل مقصود می رسانند.
در این اثنا «افضل خان» از «رحیم» می پرسد: آیا چیزی می
شنوی، مثل این که آن بالا کسی سر به صدا داده و یا رادیو را روشن کرده است؟
«رحیم» به سمت اشاره ی دوستش دقیق می شود. متصل دیوار
محبس، مقابل منار عبدالوکیل خان، یک عمارت سه طبقه قرار داشت. از یکی از اتاق ها
آواز «ناشناس» به بیرون انعکاس می کرد: شيرين عمر تيريژي دريغه دريغ/ د اوبو به
حيربهيژي دريغه دريغ...
«رحیم» نیز جذب صدا می شود. به سوی هم لبخند می زنند و
خاموش می مانند.
پایان بخش سی و چهارم
ادامه دارد